About

About

About Us

For years, the image of a woman carrying a cow on her back has stood above the entrance alley of Kabood Atelier. I write for anyone who has passed beneath it, or perhaps one day will, and become a guest at Kabood Atelier for a few hours. I write for anyone who may have paused beneath it for a moment to look up at it; or perhaps one day someone else will come, someone whose gaze will catch on it. I write for anyone who has seen this emblem somewhere: in the corner of an image, in the margins of a text, branded onto wood, or engraved into metal. I write for anyone who may have once wondered why a woman carrying a cow on her back should be the emblem for a place, a job, or an institution.

Pulling this image out of the tale of Fitnah and Bahram Gur, from Nezami’s Haft Peykar, was no accident. Initially, Fitnah was, to me, more than a character from an age-old tale; she was the representation of a belief. More than eleven years have passed since the day I fell in love with the woman carrying a cow on her back, saw myself in her, pulled her out of Mohammad Zaman's painting, and brought her to my atelier. As more days pass, the meaning of this belief becomes clearer to me. For years, I have believed in consistency. Not in sudden success. Not in the miracle of talent. I hate that glorious moment that arrives unannounced and changes everything. At Kabood, we are accustomed to striving along a path whose impact may not even last for an hour. For years, we have been doing things that, if we stopped, would leave no noticeable absence, and no one would come looking for us. I have grown accustomed to the repetition of a subtle impact. I have grown accustomed to a slow but steady rhythm. Perhaps because I have listened to the quiet whisper of a story, one that flowed from my grandmother’s wrinkled lips at nine sharp every night, and no one ever understood what it had done to my life. We believe in taking up a burden and climbing forty steps with it, then doing it again tomorrow, and every day thereafter.

Building and sustaining an independent art scene made the meaning of these steps more tangible to us. In my experience, art in Iran faces more than its inherent difficulties. One must stand against misunderstandings about art; at times, against decisions that reduce culture to something marginal; at times, against restrictions imposed on an artist’s work from outside; against countless obstacles, and at times even against our own exhaustion. In such a place, building is not easy. Continuing is even harder than building. An exhibition is held; an artist is introduced; a conversation begins. A new audience member comes along. A year passes. And another year begins. From a distance, these may seem like minor events; just as carrying a small calf on one’s shoulders in the early days does not seem like a great undertaking. But time changes the weight of things. If you do not put that burden down, one day you will realize that what rests on your shoulders is no longer the same calf it was on the first day; and neither are you the same person you were on the first day. This is what Fitnah is for us.


Kabood Atelier

درباره‌ی ما

سال‌هاست تصویر زنی گاو‌بر‌دوش بر فراز کوچه‌ی ورودی آتلیه‌ی کبود نصب شده است. می‌نویسم برای هر آن‌کسی که از زیر آن گذشته و یا شاید روزی بگذرد و میهمان آتلیه‌ی کبود شود برای ساعاتی. می‌نویسم برای هر آن‌کسی که شاید لحظه‌ای زیر آن مکث کرده باشد تا نگاهش کند؛ یا شاید روزی بیاید کسی دیگر، کسی که گیر کند نخ نگاهش به آن. می‌نویسم برای هر آن‌کسی که این نشان را جایی، در گوشه‌ی تصویری، کنج مکتوبی، داغ ‌شده بر چوبی یا حک ‌شده بر فلزی دیده باشد. می‌نویسم برای هر آن‌‌کسی که شاید زمانی از خود پرسیده باشد چرا زنی با گاوی بر دوش باید نشانی باشد برای جایی، شغلی یا مجموعه‌ای.

بیرون کشیدن این تصویر از حکایت فتنه و بهرام گورِ هفت‌‌پیکر نظامی اتفاقی نبود. فتنه برای من از همان آغاز، بیش از آن‌که شخصیتی از یک حکایت کهن باشد، تصویری از یک باور بود؛ یازده سال بیش‌تر می‌گذرد از روزی که عاشق دختر گاوبردوش شدم، تصویر خود در او دیدم و از نقاشی محمد زمان بیرون کشیدم و به آتلیه‌ام آوردمش. هرچه بیش‌تر از آن روزها می‌گذرد، این باور معنایش برایم روشن‌تر می‌شود. من سال‌هاست باور دارم به ممارست. نه به موفقیت ناگهانی. نه به معجزه‌ی استعداد. متنفرم از آن لحظه‌ی باشکوه که بی‌مقدمه از راه برسد و همه‌چیز را تغییر دهد. برای کبود عادت است تلاش در راهی که شاید به ظاهر ساعتی باقی نماند تاثیرش. ما سال‌هاست کارهایی می‌کنیم که اگر نکنیم جای خالی‌مان حس نمی‌شود و کسی دنبالمان نمی‌گردد. من عادت کرده‌ام به تکرار یک تاثیر کم‌جان. عادت کرده‌ام به ریتم آرام، اما پیوسته. شاید چون گوش سپرده‌ام به زمزمه‌ی آرام یک قصه، سر ساعت نُه هر شب که از لب‌های چروکیده‌ی مادربزرگ تراوید و هیچ‌کس نفهمید که چه کرد با زندگیم.

به باری را برداشتن و بالا رفتن از چهل پله، و فردا و هر روز به تکرارش باور داریم ما. ساختن و ادامه‌ دادن یک جریان مستقل هنری معنای این پله‌ها را برای ما ملموس‌تر کرد. در تجربه‌ی من، هنر در ایران تنها با دشواری‌های طبیعی‌اش روبه‌رو نیست. گاه باید در برابر سوءتفاهم نسبت به هنر ایستاد؛ گاه در برابر تصمیم‌هایی که فرهنگ را به امری حاشیه‌ای تقلیل می‌دهند؛ گاه در برابر محدودیت‌هایی که از بیرون بر کار هنرمند تحمیل می‌شوند؛ در برابر موانع بسیاری که از شمار بیرونند و گاه حتی در برابر فرسودگی خودمان. در چنین جایی، ساختن آسان نیست. ادامه‌ دادن، از ساختن هم دشوارتر است. یک نمایشگاه برگزار می‌شود؛ یک هنرمند معرفی می‌شود؛ یک گفت‌وگو شروع می‌شود. یک مخاطبِ تازه پیدا می‌شود. یک سال می‌گذرد. و سالی دیگر آغاز می‌شود. این‌ها شاید از دور اتفاق‌های کوچکی به نظر برسند؛ همان‌طور که بر دوش کشیدن یک گوساله‌ی کوچک در روزهای نخست کار بزرگی به نظر نمی‌آید. اما زمان، وزن چیزها را تغییر می‌دهد. اگر آن بار را زمین نگذاری، روزی می‌بینی آنچه بر دوش داری دیگر همان گوساله‌ی روز نخست نیست؛ و تو نیز دیگر همان آدم روز نخست نیستی. فتنه برای ما همین است.

زندگی در این خاک سخت بوده همیشه اما فتنه نماد رنج نیست. ما رنج را به‌خودی خود فضیلت نمی‌دانیم. فتنه نماد توانی است که از استمرار ساخته می‌شود. این تفاوت برای ما مهم است. من نمی‌خواهم دشواری را زیبا جلوه دهم و نمی‌خواهم بگویم هنرمند برای هنرمند بودن باید رنج بکشد. یک گاو بر گُرده‌ی‌ زنی چه می‌کند؟ در کجای این زمین خاکی، برای نشان دادن زیبایی باید گاوی بر دوش کشید و از پله‌ها بالا برد؟ برد تا نوک قله که تازه، هم‌سطح این جهان شد؟ برابر شد با همه‌ی آن کسانی که زیبایی را بی واسطه و بی‌آن‌که نیاز به تمرین و ممارست باشد نشان می‌دهند؟ آرزو می‌کنم روزی ساختن هنر در این سرزمین بسیار آسان‌تر از امروز باشد. اما تا آن‌ روز، نمی‌توانم وجود این پله‌ها را انکار کنم. این نیازِ به دوش کشیدن؛ ماهیت این پله‌ها؛ از بی‌توجهی ساخته شده‌اند، گاه از کج‌فهمی، گاه از محدودیت و گاه از همان تاریخی که نسل‌به‌نسل بر شانه‌های ما گذاشته شده است. فتنه اما به من چیز دیگری می‌گوید این‌که وجود پله‌ها دلیل ایستادن نیست. شاید همین است که پس از این همه سال هنوز به این تصویر باور دارم. من در فتنه نه آن زنی را می‌بینم که محکوم شده باری را بر دوش بکشد، او خود تصمیم گرفته است چیزی را تا انتهای پله‌ها حمل کند. هنر برای کبود چنین باری بوده است. باری که روز اول بسیار سبک‌تر بود. یک نیاز، مجموعه‌ای کوچک، چند دیوار، چند اثر، چند نفر و چند آرزو. اما هر سال چیزی به وزن آن افزوده شد. هنرمندی، نمایشگاهی، دوستی‌ای، شکستی، تجربه‌ای، مسئولیتی، خاطره‌ای و امیدی تازه. و شاید معنای ده سال ادامه ‌دادن نیز چیزی جز این نباشد که امروز بار سنگین‌تر شده است، اما شانه‌ها نیز دیگر شانه‌های روز نخست نیستند. برای همین فتنه هنوز بر فراز کبود ایستاده است. نه به نشانه‌ی قدرت. نه به نشانه‌ی پیروزی. و نه برای آن‌که ادعا کنیم به قله‌ای رسیده‌ایم. بلکه برای یادآوری این اصل ساده که هر روز، همان بار. هر روز، همان مسیر.

شاید بخش مهمی از آن‌چه من درباره‌ی هنر آموخته‌ام همین باشد. این‌که کار راستین، پیش از آن‌که دیده شود، مدت‌ها در سکوت تکرار می‌شود. این‌که بعضی چیزها را نمی‌توان یک‌شبه ساخت. این‌که جریان فرهنگی با یک نمایشگاه، یک اثر، یک نام یا یک موفقیت شکل نمی‌گیرد؛ با سال‌ها مراقبت شکل می‌گیرد. و این‌که گاهی تنها کاری که از ما برمی‌آید این است که آن‌چه را باور داریم، زمین نگذاریم. من فتنه را برای نشان آتلیه‌ی کبود انتخاب کرده‌ام، چون می‌خواستم هر روز، پیش از هرکس دیگری، خودم این‌ها را به یاد بیاورم. این زن که حسرت دیدن چهره‌اش با ما خواهد بود تا ابد، این پله‌ها و این گاوِ بر دوش، برای من تصویری از گذشته نیستند. تصویری از راه‌اند. و تا وقتی کبود در این راه قدم برمی‌دارد، تصویر فتنه بر جانش حک شده باقی خواهد ماند.

بابک کبود
از طرف همه‌ی آن‌هایی که شانه به شانه‌ی هم گاو بر دوش می‌کشند.

تبریز - سال هزار و چهارصد و پنج خورشیدی